header
مجله آنلاین دیلی سان

متن های عاشقانه زیبا در مورد پاییز 95

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پاییز

پاییز


.
.
تمام آنچه که از زندگی می خواهم :
یک غروب پنجشنبه پاییزی ست با پنجره ای رو به درختها و کلاغها و هوای ملس و مرموز مهر با یک فنجان چای تازه دم و یک برش بزرگ از کیک خانگی مادرم با موسیقی دلبخواهی و خیالی که از بابت تو سخت راحت است !
.
.
پاییز تابناک آه ای شروع پاک
هر نم نمت نشست بر دوش نرم خاک
وقتی که دست تو آرامش من است
چشمان آسمان از عشق روشن است
من از تو عاشقم من فصل بی بهار
یک عمر در تو هست پاییزی ام ببار
.
.
من و یک پاییز و یک مهر در جاده ای پر پیچ و خم از برگ های نم پاییزی ، کمی مه و کمی بوی آتش
چه لذتی داشت اگر تو هم کنارم بودی …
.
.
چشم به راه توام پاییز ، از بهار و تابستان گرم نشد آبی …
بیا پاییز جادوگر ! طلایی کن سبزینه برگ های درخت آرزوهارا …
فرستنده : دلآرام

پاییز

پاییز

.
.
مثل همیشه مرا کاشت و رفت
این بار آمدنش یک سال طول کشید
پاییز آمد ، حسابى میوه داده بودم
حالا هر سال پاییز مى آید ، دلتنگى هایم را مى چیند و مى رود …
فرستنده : پاییز
.
.
پاییز منم که هر روز چهره ی زردم را با سیلی دروغهایت سرخ می کنم تا هرگز نفهمی آنکه بهار سبزم را به خزان نشاند تو بودی …
فرستنده : محدثه
.
.
برگ بر روی درخت نیست که نیست
مرغک دل به هوا پر زد و رفت
روی شاخک های این بید کهن
قُمری من به کجا پر زد و رفت ؟
.
.
پاییز دلگیر نیست ، دلم گیرِ پاییز است …
.
.
کاش چشمانم را می بستم و اول زمستان باز میکردم !
امسال بی تو تحمل نبودنت را در پاییز ندارم …
فرستنده : سارا

.
.
“پاییز با چمدانی از خاطره نزدیک است”
من و پاییز سالهاست پیچیده‌ایم به هم …
.
.
از دم سرد خزان برگی که می افتد به خاک
از جهان بی برگ رفتن یاد می آید مرا …
.
.

غم انگیز است پاییز و غم انگیزتر وقتی تو باشی و من برگها را با خیالت تنها قدم بزنم …
فرستنده : محدثه
.
.
این مهر که از راه رسد دیگر تو را دست باد نمی سپارم ، به قاصدک ها اعتباری نیست !
این مهر که بیاید دیگر حتی تو را با روزهای اول مدرسه هم معاوضه نخواهم کرد ، نه برگها و نه باران !
این مهر که بیاید تو را در دلم ، جانم و همه ی شعرهایم جا میدهم …
.
.
چکه چکه ابری از برگ می بارد تا که درخت دل سبک کند و به خواب رود در امتدادی از زمستان …
.
.
حرف تازه ای ندارم فقط خزان در راه است …
کلاه بگذار سر خاطراتی که یخ زده اند شاید یادت بیفتد جیب هایت را وقتی دست هایم مهمانشان بودند !
.
.
کاش میشد به جای ساعت فصل ها را عقب کشید ؛ آنوقت دوباره تابستان میشد و من برای تو گوشواره های گیلاس می چیدم …
فرستنده : محدثه
.
.
تنهایی نام دیگر پاییز است
هرچه عمیق تر برگ ریزان خاطره هایت بیشتر …
.
.
من دوست دارم
تو را
پایـیز را
قهوه را
سیگار را
اکنون کنارم هست پاییز ، قهوه ، سیگار
اما تو …
.
.
پایـیز مرا عاشق می کند ، باران عاشق تر
حالا تو بگو این باران پاییزی با من چه می کند ؟
فرستنده : محدثه
.
.
فراموشی می آید مانند همین پایـیز با ابرهای سهمگینش …
دیروز برگ خشکی دیدم که نمی دانست از کدام شاخه جدا شده !
.
.
بوی پایـیز میدهد تابستان این روزها ؛ گویا که شهریور عاشق شده است !
.
.
به یاد رسم دلتنگی به یاد لحظه هایم باش
در این پایـیز تنهایی تو تنها آشنایم باش
فرستنده : محدثه
.
.
پایـیز پنجره ای ست که از اتاق من به هوای تو باز میشود …

پاییز
.
.
تابستان رخت سفر بر تن کرده و پاییز با تمام عاشقانه هایش در راه آمدن …
اما کسی هنوز اینجا درگیر کشف فصل آمدن توست !
.
.
شهریور هم در حال رفتن است ، قلب من اما هنوز تیر نبودنش را می کشد …
.
.
همره باد سرد پاییزی
سرنوشت من و تو گشته جدا
رهسپاری عشق من اکنون
می سپارم تو را به دست خدا
فرستنده : محدثه
.

.
بوی پاییز از وجود من کوچ نکرده است !
پنجره را که باز می کنم برگ های سبز درخت های بهار به من اخم می کنند …
.
.
چه کرده ای که زمستان ، بهار و تابستان همیشه بوی تو را می دهد ای پاییز ؟؟؟
.
.
پایـیز را دوست دارم چون معافم می کند از پنهان کردن دردی که در صدایم می پیچد ، اشکی که در نگاهم می چرخد …
آخر هم خیال می کنند که سرما خورده ام !
.
.
همزاد پاییزم وقتی که برگ افتاد
وقتی طبیعت را شلاق میزد باد
من گریه می کردم اما بدون اشک
این رسم با من بود گویا که مادرزاد
که شبنم احساس از باورم غلتید
عاشق نبودم من ، او عشق یادم داد
باشد برای عشق یک بیستون اما
فرقی نخواهد کرد در باور فرهاد
پاییز می بارد از این در و دیوار
دراین سکوت سرد ، یخ میزند فریاد …
.
.
همزاد پاییزم وقتی که برگ افتاد
وقتی طبیعت را شلاق میزد باد
من گریه می کردم اما بدون اشک
این رسم با من بود گویا که مادرزاد
یک شبنم احساس از باورم غلتید
عاشق نبودم من ، او عشق یادم داد
باشد برای عشق یک بیستون اما
فرقی نخواهد کرد در باور فرهاد
پایـیز می بارد از این در و دیوار
در این سکوت سرد ، یخ میزند فریاد
فرستنده : محدثه
.
.
پایـیز آمدست که خود را ببارمت
پاییز لفظ دیگر “من دوست دارمت”
بر باد می دهم همه ی بود خویش را
یعنی تو را به دست خودت می سپارمت
باران بشو ، ببار به کاغذ ، سخن بگو
وقتی که در میان خودم می فشارمت
پایان تو رسیده گل کاغذی من
حتی اگر خاک شوم تا بکارمت
اصرار می کنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت
پایـیز من ، عزیز غم انگیز برگریز
یک روز می رسم و تو را می بهارمت
“سید مهدی موسوی”
.
.
من باشم و تو باشی و باران ، چه دیدنی است
بی چتر حس پرسه زدن ها نگفتنی است
پاییز با تو فصل دل انگیز بوسه هاست
با تو صدای بارش باران شنیدنی است
ابری و چکه می کنی و مست می شوم
طعم لبان خیس تو الان چشیدنی است
خیسم شبیه قطره ی باران ، شبیه تو
تصویر خیس قطره ی باران کشیدنی است
این جاده با تو تا همه جا مزه می دهد
این راه ناکجای من و تو رسیدنی است
باران ببار ! بهتر از این که نمی شود
من باشم و تو باشی و باران ، چه دیدنی است !

Download Free

ارسال نظر